
چون شوم خاکِ رَهش, دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان, رو بگرداند زمن روی رنگین را به هرکس می نماید همچو گل ور بگویم وبازپوشان,بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر, یک نظر سیرش ببین گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش, تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند زمن گر چو فرهادم به تلخی جان برآید, باک نیست بس حکایتهای شیرین, باز می ماند ز من گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم, خاطر نازک برنجاند زمن دوستان, جان داده ام بهرِ دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون ...
ادامه مطلب